تبليغاتX
یادداشتهای یک دیو
به سلامت

تا حالا شده روز سیزده بدر رو خونه بمونید و جایی نرید . اتفاقی براتون افتاد که بهتون ثابت کنه که واقعن روز نحسیه؟. نه ؟ منم نه .  ولی واسه یه دیوی این اتفاق افتاد .اون سپور شهرداری بود همین که این روزا بهشون میگن پیک نظافت. روز سیزده اون نه پول داشت نه ماشین که باهاش از دست نحسی که سراغش اومده بود فرار کنه.تازه چون به پول احتیاج داشت روز سیزدهم هم اضافه کار گرفت . بعد از ظهر سیزده وقتی که مشغول جمع آوری آشغالا و کثافتای مردم بود یه پژو پارس زیرش کرد.سرشو له کرد و مغزش پهن شد وسط خیابون.مایه دارا هم آروم آروم با ماشینای با کلاسشون از بغلش رد میشدن و سعی میکردن با ندیدن اون صحنه سیزدشونو خراب نکننن. برای اون دیو و خانوادش سیزدهم فروردین روز واقعن نحسی بود. بهشون هم تسلیت نمیگم چون این ادا اطوارای بورژوایی هیچ توفیری به حالشون نمی کنه

+ نوشته شده توسط جوات در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 16:46 |
به سلامت

خیلی وقت پیش یه رفیقی داشتیم به اسم نَخوشِد. دیو ساکت و سر به راهی بود.تا اینکه یه روز تو یکه جای پرتی پای یه کوه بلندی چشمش به جمال یه ماده جنی روشن شد . ور پریده چندتا عشوه اومد و نخموشد ما رو از راه به در کرد .ولی نخموشد بیچاره هیچ وقت اونو بدست نیاورد.چون جنا اینطوری نیستن که هر وقت اراده کنی ببینیشون .هر وقت بخواهن خودشونو نشون میدن .واسه همین نخموشد ما همینطور مونده بود تو کف.

یه روز اومده بود پیش من دردِ دل. بهش گفتم:نیگاه کن  از قدیم گفتن اگه یکی یه سوزنی تو تن یه جنی فرو کنه،صاحب اون جن میشه.تو هم اگه میخواهی اون انترقوز{ای خاک تو سرش با اون سلیقش} رو به دست بیاری، ایندفعه که دیدیش.گولش بزن ببرش یه جای خلوت یه سیخی،سوزنی،میخی،چیزی!!!!فرو کن تو تنش.اون وقت تو صاحب اون میشی.اینطوری از این به بعد اونه که می افته دنبالت.جنا این طوری اند دیگه.چه میشه کرد؟

 نخموشد هم مثل اینکه رفته بود این کارو بکنه اما بعدش دلش نیومد.{خاک تو سر}با خودش گفته بود شاید جنه خدا دردش بگیره.وهمینطور موند تو کف.

چند مدت بعد ماده جنه مثل اینکه میخوره به پست یه آدم،اونم نامردی نکردوسیستم سوزن رو روش پیاده کرد .میگفتن طرف جنگیر بوده .به هر حال جنه از اون به بعد دیگه پیدا،میدا نشد از یه دیوی شنیدم که میگفت:جنش کافر بوده،خودم دیدم مسلمونا رو هم اذیت میکرد.

 نخموشد هم تو همون کف سابق الذکر موند.بعد از یه مدت کف زد به شاخش.یه مرضایی گرفت.خودش اسمشو گذاشته بود عشق .چه میدونم لابد به مرضش قشنگ نیگاه میکرد.

                                                                                                                                  سلام

+ نوشته شده توسط جوات در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 16:54 |
 

تو وبلاگا وقتی مطلب بلند میبینم هر چقدر هم مطلبش خوب بوده باشه بازم حوصله نمی کنم که بخونم

 بنابراین یه چیز بلندنوشتم که کسی نخونه . یه مدت میخام برم گورمو گم کنم

به سلامت

افسانه،افسانه ، افسانه ها ما دیوها عاشق افسانه هاییم.چون خودمون بهش تعلق داریم.

ما تو افسانه هاست که وجود داریم. افسانه ها بند جونمونن ،افسانه ها شیشه ی عمرمونن، با افسانه زندگی کرده ایم با افسانه مردیم. راستی ما موجودات افسانه ای هستیم .

 می دونستید ما رو تو قصه ها به افسون گری متهم میکنن. مثل اینکه اونا هم فهمیدن که ما یه جورایی با افسانه ها در ارتباطیم .اونجاییم.  اینجا تو دنیا نیستیم واسه همینه که دیگه واسه آدما ترس نداریم چون دنیای آدما راهی به افسانه ها ندارن. بنابراین ما هم راهی به اینجا نداریم فقط توی افسانه هاییم اونجا تو افسانه ها جایی که قبلن توش عشق و حال میکردیم،حالا همونجا زندونیم  .  مااینجا توی دنیای آدما با اینکه راه میریم ، حرف میزنیم ، یه کارایی میکنیم، ولی همه ی این کارا رو بدون حضور خودمون انجام میدیم. مثلن امروز که داشتم تو خیابون قدم میزدم متوجه نیستنم شدم. نیگاه کن، بهت نیگاه میکنن،بهت چیز میفروشن، ازت چیز میخرن،باهات حرف میزنن،کتکت میزنن،کتکتو میخورن، حتی وقتی انگشتتو میکنی تو دماغت ،بهت با بهت نگاه میکنن یا مثلن نفرت . آره به همه یا حد اقل بعضی از کارات عکس العمل نشون میدن ولی همه دارن کارای خودشونو میکنن .کارای رو میکنن که بلد شدن، طوری جوابتو میدن که یاد گرفتن ،نگاهتو طوری ور انداز میکنن یا نمی کنن که میپسندن البته اکثرشون براشون پسندیدن. خلاصه همونطوری هستن که هستن، کاری به کار تو ندارن. مثلن اگه تو با سردی به یکی از آدما سلام کنی یه جواب یخ زده تحویلت میده یا نمیده  چون یاد گرفته که این یه سلام فریز شدس پس باید اینطوری جوابشو داد .

تو نمی تونی چیز دیگه ای بهشون یاد بدی. تو تو فکر کردنشون تاثیری نداری چون تو فکرشون نیستی یعنی تو توی فکر اونا نیستی یا اونا تو فکر تو نیستن و شاید هم هر دو .پس تو بودنشون تاثیری نداری توی دنیای اونا نیستی .اونا هم تو دنیای تو نیستن .نخود نخود هر که رود دنیای خود .

اما کار ما دیوا از این هم بیخ دار تره چون ما توی هیچ دنیایی نیستیم. توی افسانه ها زندونی ایم. افسانه هم که قربونش برم بدون دنیای آدما فقط یه زندونه، زندونم یه دنیا نیست یه جاییه واسه پوسیدن نه زندگی کردن. از اون تو آدما ما رو نمیبینن واس خاطر همینه که فراموشمون کردن،برا همینه که روز به روز داره زندگی آدما بهتر میشه .ما که نباشیم همه چی درسته حتی چیزای نا جور هم درسته اصلن چیز نا جوری نباید باشه همه ی چیزای ناجور از ناحیه ی ما دیوا بوده که حالا نیستیم .زندونی افسانه های جدیدن زندونیم . خدا از سر تقصیراتمون بگذره.الان هم که دارم اینچیزا رو براتون میگم از طریق کلماته جای شکرش باقیه وقتی مینویسیم خونده میشیم که اونم معلوم نیست تا کی ادامه داشته باشه .

نمی دونم چرا قدیمیا گفتن  " نوشتن رو دیوا آوردن یاد دادن به شاها " یعنی نوشتن یه کار دیویه؟  اگه اینطوریه چرا آدما هنوز مینویسن چون نوشتن هم مثل باقی کار های دیوا باید یه چیز ناجور باشه راستی چطور میشه که یه دیو مثل من که از اینجا اخراج شده میتونه برای آدمایی مثل شما بنویسه و کلمه ها رو ول کنه تو دنیای شما ؟

کلمه ،کلمه ،کلمه ها. با این حرفا انگار کلمه ها تنها پنجره ای هستن که از زندون افسانه ها بروی دنیای آدما وا میشه. 

*راستی اینجا تو زندون پریا،فرشته ها،افریته ها،غولها و یه سری جک و جونورای عجیب غریب دیگه ای هم هستن . سلام میرسونن.*                                                              

                                                                                                                         سلام

اینجمله ی آخری رو نوشتم تا شمایی که حوصله نکردید مطلب رو بخونین یه چیزی برای نظر دادن داشته باشید.

+ نوشته شده توسط جوات در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 17:43 |
به سلامت

میدونید مشکل اصلی ما یعنی دیوا چیه . اینه که اونا یعنی شاها دیگه به حرفای ما اهمیت نمیدن

اونا فقط میخوان ما اونطوری که اونا میخوان کار کنیم. اونطوری که میگن فکر کنیم. اونطوری که تایین

میکنن باشیم. و گرنه دیویم.

خیلی وقتا فکر کردم بیام اونجوری باشم که اونا میخوان که دیگه دیو نباشم که دیگه اذیتم نکنن تا

نکشنم تا نگیرنم تا منم مثل باقی به دین باشم و راحت زندگی کنم.

ولی همچین که این فکرا رو با خودم میکنم عجیب دل درد شدم

{راستی خیلیامون مشکلات گوارشی داریم}

بد دل پیچه ای گرفتم برای همین از خیرش گذشتم و دوباره شدم همونجوری که خواستم باشم و میخوام

باشم . خوب ما دیوا اینجوریم دیگه .  چه میشه کرد؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط جوات در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 15:57 |
          قيصر فرمان يافت

                       

 

                              تو هم عزراييل؟

 

+ نوشته شده توسط جوات در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 15:36 |
 به سلامت.

يادتونه گفتم ما ميزاريم اونا يعني شاها و قهرمانا گولمون بزنن و از دستمون در برن. 

در رفتن اونا همچين رفتن رفتن هم نيست. آخه هر وقت  وقت كنن و با هم

ديگه آشتي باشن.سريع بزن بهادراشونو جمع ميكنن ميان  سراغمون " بكشيد اين

ديواي دروغ پرست رو. بگيريد ببنديد اين آشغالاي سركش و طاغي رو"

ميان ما رو ميكشن / ميبندن سدتا بلاي جور واجور سرمون ميارن. بقول خودشون

سعي ميكنن ما رو"به آيين"كنن

ولي از كجا معلوم اون چيزي كه اونا ميگن راست باشه. اونوقت مال ما دروغ؟

خوب براي اينكه دروغ بگي اولش بايدبدوني كه راستش چيه. مگه نه؟

اگه كسي دروغگو باشه حتمن راستشو ميدونه. اگه اينطوريه خوب ما هم كه دروغ

پرستيم  پس ... پس حقيقت قضيه رو فهميديم.

 

+ نوشته شده توسط جوات در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 15:36 |

 

این یارویی که این نقاشی رو کشیده از معدود نقاشایی بوده که دغدغه ی ما دیو ها و دیو زده ها رو داشته .این میدونی یعنی چه؟ یعنی یه نفر باشه که تو نخت باشه. البته حد اقل اون زمان که این نقاشی رو کشیده تو نخ ما بوده مطمئنن تو نخ چیزای دیگی ای هم بوده . وقتی تو نخ چیزی میری دیگه برات چیز نیست . چیزه  ...... روم به دیوار موی دماغه.

ماهم یه مدت شدیم موی دماغ این آقای هلندی. اون رفت تومون ما هم رفتیم توش . به اکوانم سوگند قصد  آزارشو نداشتیم . خودش اذیت شد. به هر حال ما هم یه موقع هایی از این کارا میکردیم . حالا دیگه نمیشه . یعنی نمیتونیم . میدونی چرا؟؟ الان میگم.

دیدی دیوای این نقاشی رو ؟ همشون انگار کارتون اند . هم ترسناکن هم مضحک.  فکر میکنی دیوا اینطورین. نه این نقاشه که اینطوریه. این نقاش موقعی زندگی میکرده که مردم یواش یواش داشتن دیوا رو فراموش میکردن. وقتی می شنیدن دیوا یکی رو اذیت کردن . هم میترسیدن هم میخندیدن یه جورایی سر گرم میشودن . بعد از یه مدتی دیگه دیوا  رو فراموش کردن . دیوا هم رفتن و قصه ها رو ساختن تا اگه دیگه نتونستن مردم رو بترسونن حد اقل سر گرمشون کنن.

به هر حال اون آقای هلندی موی دماقشو کند و چسبوندش به تابلو. کار زشتی نکرد . من به شخصه  از رنگهای تندی که بکار برده  خیلی خوشم اومد.

 

+ نوشته شده توسط جوات در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 11:11 |
هوی اگه می خوای این مطلبو بگیری. باید اول مطلب قبلی رو بخونی.

اخه ميدوني چيه؟ ما ديوا ديو بودنمونو مديون همين کاراييم ، بخواطر همين کاراست که بهمون ميگن ديو  چون هر چي ميگن انجام نميديم،اينطوري نيستيم که بگن اين کارو بکن ، ما هم بگيم چشم،الساعه،اطاعت ميشه. بعدش بريم همونو موبمو اجرا کنيم هر کاري که بخوان انجام نميديم ، هر طوري که فکر کنن ، ما اونطوري فکر نميکنيم نه اينکه تصور کني ما آدماي !!! لجبازي هستيم ،نه"راستي در مورد اينکه ما اساسن داخل آدما به حساب ميايم يا نه بعدن بحث ميکنيم"  اين بر عکس عمل کردن از سر لجبازي نيست . ما کاراي خودمونو ميکنيم ، فکراي خودمونو داريم ، اصلن ما زندگيه خودمونو ميکنيم   اين از شانس بد ماست که  کارامون ، فکرامون ، زندگيمون هونطوري که اونا دوست دارن نيست . اونا يعني شاهها،قهرمانا بطور مثال به ما ميگن : آهاي ديو بيريخت ما رو بنداز تو خشکي . ولي ما اون لحظه عشقمون کشيده بندازيمشون تو دريا . نه اينکه از سر بدجنسي بخواهيم نقطه ي مقابل اونا باشيم و مدام توي سروکله ي همديگه بزنيم، نه  ما حرفاشونو مي شنويم ، مي دونيم چي ميخوان، ولي ما يه طور ديگه ميخوايم و لزومي نمي بينيم که همونطوري که اونا ميخوان کار کنيم . بنابراين ميندازيمشون تو دريا اصلن هم برامون مهم نيست که بعدن برن همه جا پر کنن که " اين ديواي پتياره چقده خنگن هر کاري بگيم بر عکسشو ميکنن، ما هم که خيلي آي کيو بالاييم گو لشون ميزنيمو از دستشون در ميريم " خوب چرا اومديد که بخواييد در بريد .  

+ نوشته شده توسط جوات در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 18:57 |
به سلامت

ما موجودات بد جنسی هستیم. جنسمون با جنس شاههاو قهرمانهای توی شاهنامه فرق میکنه. ما آدم بدای قضییه ایم. "همه کارامون بر عکسه". اگه بهمون بگن مارو بندازین تو خشکی میندازیمشون تو دریا. راستی ما همینطور که می تونیم شاهها رو بندازیم تو چاه قهرمانها رو هم میتونیم ببریم اون بالابالاها. البته تقصیر خودشونم هست.ما که چون فکر میکنن ما که میایم میزنیم توی سرشون مثل میخ می کوبیمشون تو زمین. اما مامی بریمشون اون بالاها . چون مابر عکس فکرشون هم فکر می کنیم و عمل میکنیم. هر چی فکر می کنن ماهاعکسش عمل می کنیم.

چی؟ میگی مگه مرض داری؟؟ میگی چرا درستشو انجام نمیدی؟ میگی چرا هرچی میگن درستشو انجام نمیدی؟

جواب سوالاتتو نمیدونم ...

+ نوشته شده توسط جوات در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 20:45 |
به سلامت

میدونی چرا اسممو گذاشتم دیو؟ نمیدونی؟ چون من یه دیوم٬ دیوها اسمشون همینه.اسم دیگه ای ندارن. نمیدونم تاحالا یه دیو دیدی یا نه اما حالافرستشو پیدا کردی تاحرفای یه دیو رو بخونی. حتمن توی فیلمهای ژانر وحشت دیو دیدی . اره؟ ولی ندیدی اخه اونا دیو نیستن٫یه جورایی جنن.

ما دیوها رو میتونی توی شاهنامه پیدا کنی . کله گندمونم دیو سفیده.میشناسیش که؟ حالا حرف واسه گفتن زیاده... شاید هم وقت...

+ نوشته شده توسط جوات در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 22:8 |