تو وبلاگا وقتی مطلب بلند میبینم هر چقدر هم مطلبش خوب بوده باشه بازم حوصله نمی کنم که بخونم
بنابراین یه چیز بلندنوشتم که کسی نخونه . یه مدت میخام برم گورمو گم کنم
به سلامت
افسانه،افسانه ، افسانه ها ما دیوها عاشق افسانه هاییم.چون خودمون بهش تعلق داریم.
ما تو افسانه هاست که وجود داریم. افسانه ها بند جونمونن ،افسانه ها شیشه ی عمرمونن، با افسانه زندگی کرده ایم با افسانه مردیم. راستی ما موجودات افسانه ای هستیم .
می دونستید ما رو تو قصه ها به افسون گری متهم میکنن. مثل اینکه اونا هم فهمیدن که ما یه جورایی با افسانه ها در ارتباطیم .اونجاییم. اینجا تو دنیا نیستیم واسه همینه که دیگه واسه آدما ترس نداریم چون دنیای آدما راهی به افسانه ها ندارن. بنابراین ما هم راهی به اینجا نداریم فقط توی افسانه هاییم اونجا تو افسانه ها جایی که قبلن توش عشق و حال میکردیم،حالا همونجا زندونیم . مااینجا توی دنیای آدما با اینکه راه میریم ، حرف میزنیم ، یه کارایی میکنیم، ولی همه ی این کارا رو بدون حضور خودمون انجام میدیم. مثلن امروز که داشتم تو خیابون قدم میزدم متوجه نیستنم شدم. نیگاه کن، بهت نیگاه میکنن،بهت چیز میفروشن، ازت چیز میخرن،باهات حرف میزنن،کتکت میزنن،کتکتو میخورن، حتی وقتی انگشتتو میکنی تو دماغت ،بهت با بهت نگاه میکنن یا مثلن نفرت . آره به همه یا حد اقل بعضی از کارات عکس العمل نشون میدن ولی همه دارن کارای خودشونو میکنن .کارای رو میکنن که بلد شدن، طوری جوابتو میدن که یاد گرفتن ،نگاهتو طوری ور انداز میکنن یا نمی کنن که میپسندن البته اکثرشون براشون پسندیدن. خلاصه همونطوری هستن که هستن، کاری به کار تو ندارن. مثلن اگه تو با سردی به یکی از آدما سلام کنی یه جواب یخ زده تحویلت میده یا نمیده چون یاد گرفته که این یه سلام فریز شدس پس باید اینطوری جوابشو داد .
تو نمی تونی چیز دیگه ای بهشون یاد بدی. تو تو فکر کردنشون تاثیری نداری چون تو فکرشون نیستی یعنی تو توی فکر اونا نیستی یا اونا تو فکر تو نیستن و شاید هم هر دو .پس تو بودنشون تاثیری نداری توی دنیای اونا نیستی .اونا هم تو دنیای تو نیستن .نخود نخود هر که رود دنیای خود .
اما کار ما دیوا از این هم بیخ دار تره چون ما توی هیچ دنیایی نیستیم. توی افسانه ها زندونی ایم. افسانه هم که قربونش برم بدون دنیای آدما فقط یه زندونه، زندونم یه دنیا نیست یه جاییه واسه پوسیدن نه زندگی کردن. از اون تو آدما ما رو نمیبینن واس خاطر همینه که فراموشمون کردن،برا همینه که روز به روز داره زندگی آدما بهتر میشه .ما که نباشیم همه چی درسته حتی چیزای نا جور هم درسته اصلن چیز نا جوری نباید باشه همه ی چیزای ناجور از ناحیه ی ما دیوا بوده که حالا نیستیم .زندونی افسانه های جدیدن زندونیم . خدا از سر تقصیراتمون بگذره.الان هم که دارم اینچیزا رو براتون میگم از طریق کلماته جای شکرش باقیه وقتی مینویسیم خونده میشیم که اونم معلوم نیست تا کی ادامه داشته باشه .
نمی دونم چرا قدیمیا گفتن " نوشتن رو دیوا آوردن یاد دادن به شاها " یعنی نوشتن یه کار دیویه؟ اگه اینطوریه چرا آدما هنوز مینویسن چون نوشتن هم مثل باقی کار های دیوا باید یه چیز ناجور باشه راستی چطور میشه که یه دیو مثل من که از اینجا اخراج شده میتونه برای آدمایی مثل شما بنویسه و کلمه ها رو ول کنه تو دنیای شما ؟
کلمه ،کلمه ،کلمه ها. با این حرفا انگار کلمه ها تنها پنجره ای هستن که از زندون افسانه ها بروی دنیای آدما وا میشه.
*راستی اینجا تو زندون پریا،فرشته ها،افریته ها،غولها و یه سری جک و جونورای عجیب غریب دیگه ای هم هستن . سلام میرسونن.*
سلام
اینجمله ی آخری رو نوشتم تا شمایی که حوصله نکردید مطلب رو بخونین یه چیزی برای نظر دادن داشته باشید.
+ نوشته شده توسط جوات در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت
17:43 |